تبليغاتX
آواي كرك

تبسم نقش نیرنگه ، من از شب شاکیم ای یار

طلوعم رو تماشا کن ، منو دست غزل بسپار

منو پاکیزه کن از خواب * ازین لکنت ازین تکرار

رها کن آرزوها رو  *  ازین زندان بی دیوار

چه ناباور ، چه دردآور سکوتم بینهایت شد

چه غمگینانه عشق ما دچار رنگ عادت شد

امشب به تو رو کردم ای یار صدا مرده

تو صبح دلارایی ، من شام دل آزرده

امشب به تو رو کردم ای خاطره ی جاری

تو هق هق دریا وار ، من شبنم بیداری

من از بند نفس جستم * حسابم با خودم پاکه

میون گود فریادم * سکوتم گُرده بر خاکه

یه زخم تازه کم دارم برای باور پاییز

خرابم کن که دلگیرم  ازین آبادیه پرهیز

منو تا گریه یاری کن ، حریص امن آغوشم

منو بشناس که از یاده همه دنیا فراموشم

یغما گلرویی

 

پ.ن : این پست فک کنم تکراریه.اما انتخاب زیباییه یه جورایی بی مناسبت نیس.هرچند مناسبتی هم نداره !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر توسط كرك |


در رستورانی کباب گنجشک خوردیم !

تصور کن !

چهارده گنجشک را

یکجا به سیخ کرده و برشته بودند !

راوی میگفت :

کباب سار از کباب گنجشک خوشمزه تر است

و هروقت کلمه ی سار در جمله اش می آمد

با کمک هر دو دست

حجم بدن پرنده را برایمان مشخص میکرد !

چیزی به اندازه کفش کودکان.....

 

چاره ی این همه تناقض چیست؟

هیچ ! لقمه ای میگیریم و به دل میگوییم :

گنجشک سوخاری چه توفیری با گندم برشته دارد؟

پس این چنین شد که ما کباب گنجشک خوردیم ،

با ریحان و لیمو و کانادادرای !

تو نبودی ُ من از کجا میدانستم که عکس العملت

در برابر این جنایت لذیذ چیست !

 

گفتم اگر بعدها در نگاهت ناسزایی خواندم ،

کتبا از تو بخواهم

تا درباره ی دلیل وجود ماهی تابه در آشپزخانه

توضیح بدهی !

ما به گنجشکها محتاجیم ،

گنجشک ها به گندم ،

گندم به....

همین که هم نوعان خود را نمیخوریم جای شکرش باقی ست !

یادت هست به تو میگفتم به سیب زمینی میمانی

و یادت هست حوالی رودبار سیب زمینی خاکستر پز خوردیم؟!

نگاهت کردم و گفتی :

به به ! به به... ولی حیف که نمکش زیاده !

زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط كرك |


نه باورم نميشه كه تو منو از ياد ببري

تولدم شد بي وفا ، از تو نيومد خبري

چشماي من خشك شد به در ، حالا كي بي وفاتره؟

بالو پرش دادم ولي ديگه واسم نميپره

اينو بدون دستاي من گرميه دستاتو ميخواد

تورو به عشقمون قسم اون روزا رو يادت بياد

حتي ديگه خدامونم به دادمون نميرسه

گريه نكن كه دستامون به دست هم نميرسه

تورو خدا بهش بگين صبر منم سر اومده

خدا به من بگو چرا خوشي به من نيومده

بهش بگين سراغشو از كس ناكس ميگيرم

بهش بگين اگه نياد تو انتظارش ميميرم

آخه چرا نگاه اون چنگي به دل نميزنه

ميگن يكي تو قلبشه جونمو آتيش ميزنه

فقط خدا ازت ميخوام دست توي دستاش بزارم

جز آرزوي ديدنش هيچ آروزيي ندارم

بازم ميگم دوست دارم ، كاش عشقمون جون بگيره

برگرد ميون كلبمون ، تا سرو سامون بگيره

          *     *     *

ببخش اگه قسمت نشد توي چشات نگاه كنم

يا سر رو شونت بزارم اسم تو رو صدا كنم

تو هم منو بزار برو اما بدون رسمش نبود

جز تو آخه كيو دارم ؟ دليل رفتنت چي بود؟

اون كه نخواست پيشم باشي بايد خودش صبرم بده

خدا گرفتي عشقمو ، جواب قلبمو بده

 

پ.ن : خيلي وقت بود پست جديد نذاشته بودم.اما دوستاي گلم مثل هميشه لطف داشتن.اين پستم ارزش ادبي زيادي نداره اما دوسش دارم.راستي تولدمه نميدونم مبارك يا مبارك نيس

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط كرك |


 

 

چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی
 هر چه برگم بود و بارم بود
 هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود
 هر چه یاد و یادگارم بود
 ریخته ست
 چون درختی در زمستانم
 بی که پندارد بهاری بود و خواهد بود
دیگر کنون هیچ مرغ پیر یا کوری
 در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست ؟
دیگر ایا زخمه های هیچ پیرایش
 با امید روزهای سبز آینده
 خواهدم این سوی و آن سو خست ؟
چون درختی اندر اقصای زمستانم
 ریخته دیری ست
 هر چه بودم یاد و بودم برگ
 یاد با نرمک نسیمی چون نماز شعله ی بیمار لرزیدن
 برگ چونان صخره ی کری نلرزیدن
یاد رنج از دستهای منتظر بردن
برگ از اشک و نگاه و ناله آزردن
ای بهار همچجنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگربگذر
 هرگز و هرگز
 بربیابان غریب من
 منگر و منگر
سایه ی نمناک و سبزت هر چه از من دورتر ،‌خوشتر
بیم دارم کز نسیم ساحر ابریشمین تو
تکمه ی سبزی بروید باز ، بر پیراهن خشک و کبود من
 همچنان بگذار
تا درود دردناک اندهان ماند سرود من

 

مهدی اخوان ثالث

 

پ.ن :

۱ - به به خودم از انتخابم لذت بردم!!!!! چه زیباست به استقبال بهار رفتن.راستی اگه بهار نبود چی میشد؟ خب معلومه دیگه عیدو مینداختن تو زمستون .فک کنم تنها حسنه عید و بهار این باشه یه سری از خانوما میفهمن گند همه خونه زندگیشونو برداشته !!!!!!!

۲ - دارم فک میکنم سال ۸۶ چه جوری گذشت.خوب بود ، بد بود ؟! ولی چیزی جز از دست دادن دوست خوبن امین یادم نمیاد.پسر چرا با خودت این کارو کردی؟

۳ - به هر حال اونایی که عیدو دوس دارن بهشون تبریک میگن اوناییم که مث من ازین حال و هوا حالشون یه جورایی میشه دیگه مشکل خودشونه.میتونم واسه اینکه دلشون خنک شه یه پست بزن تو وبلاگشون هرچی از دهنشون در میاد به عمو نوروز بگن.سال خوبیو واسه همه دوستان و غیر دوستان !! آرزو دارم.

پست بعدی رفت تا سال ۱۳۸۷.

خداحافظ همین حالا....

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط كرك |


اي چراغ دل تاريكم ازين خانه مرو !

آشناي تو منم ، بر در بيگانه مرو !

 

شمع من باش و بمان ، نور ز تو اشك ز من

جان فشان تو منم ، بر در پروانه مرو !

 

سوختي جان مرا ، آه مكن ، اشك مريز

از بر عشق دلداده ، غريبانه مرو !

 

لاله رويا ! به گل چهره ي خود چنگ مزن

سركشي بس كن  و عاقل شو و ديوانه مرو !

 

قصه خواهي شد و از ياد جهان خواهي رفت

قهر بيهوده مكن ، در دل افسانه مرو !

 

كلبه تنگ مرا مهر تويي ، ماه تويي

اي چراغ شب تاريكم ازين خانه مرو !

 

مهدی سهیلی

 

پ.ن : دیگه حال و حوصله ی وبلاگ نویسی رو ندارم.هرچند مدت میام یه چیزایی میگم و میرم.زیاد جدی نگیرید شاید خودمم به شعرای انتخابیم اعتقاد نداشته باشم البته شاید

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط كرك |


 

 

هوا ابري است !
چندين روز است تلاش  ميكنم ،

اسم درخت اكاليپتوس را حفظ كنم

اما نميتوانم !
دو روز تمام است كه آن مگس هم گشنه و تشنه ،

در اطاقم ،

خود را به در و ديوار ميكوبد !

پنجره را باز كردم كه برود ،

ساق پايم به لبه تخت خورد !

او را گم كردم !

تا چند دقيقه عشق و مگس را از ياد بردم

و بعدها اسمش را گذاشتم ،

تحليل عيني سكانسي از فيلم ايثار تاركوفسكي !
انتحاري و پيامبرانه !
آنجا هم قهرمان داستان ،

ساق پايش به لبه ميز ميخورد !
هنوز صبحانه نخورده ام ،

ولي تعداد سيگارهايي كه كشيدم تا الان چارتا شده است !

بي هيچ دليلي سرحالم

و از تصوير خودم در آئينه ،

راضي به نظر ميرسم !
چشم هاي قشنگي دارم

موهايم هم بد نيست....

ميروم كه روي تختم

آخرين فصل كتاب سيماي مرد هنر آفرين در جواني ،

اثر جويس را تمام كنم....

به دليل ساق پايم

منصفانه است كه اين نوشته را

با ديالوگ آليوشا در فيلم آئينه ،

اثر آندره تاركوفسكي تمام كنم

كه گفت :

مهم نيست ،

مهم نيست.....

همه چيز بالاخره درست خواهد شد ،

روزي همه چيز

مطابق ميل ما خواهد شد !

بعدها

مطمئنا يك ساعت در سكوت خواهم ماند

و اين شعركه نميدانم از كيست را ،

در ذهنم مرور ميكنم كه :

حلزون از صدف خود بيرون مي آيد ،

تا بميرد.

باد سرد

در صدفش جاي ميگيرد....

 

 

زنده ياد حسين پناهي - كابوسهاي روسي

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط كرك |


 

 

اشتباهات :

 

توماس اديسون دو هزار آلياژ مختلف را براي اختراع لامپ روشنايي اختراع كرد.هيچ كدام از اين موارد در آزمايش درست جواب ندادند ، دستيار او با ناراحتي گفت : بيهوده است ، ما هيچ چيز جديدي ياد نگرفته ايم.

ولي اديسون با اطمينان جواب داد : نه ، ما پيشرفت كرده ايم و خيلي چيزها ياد گرفته ايم.ما اكنون ميدانيم كه دو هزار آلياژ وجود دارد كه ، نميتوانند در لامپ روشنايي ايجاد كنند.

 

 

 

 

اين قافله عمر :

 

يادش آمد وقتي بچه بود چقدر خوب اداي راه رفتن پدربزرگ را در مي آورد.دست به عصا ، كمر خميده ، قدم هاي لرزان و آهسته درست مثل پدر بزرگ.

حالا ديگر سالها از آن زمان گذشته ، ديگر نمي خواهد اداي پدر بزرگ را در بياورد ، اما نميتواند.

 

 

 

 

روزمردگي :

 

كليد مي اندازي و در را باز ميكني وارد آپارتمان كه ميشوي، دو آئينه به موازات هم درست رو به روي در قرار دارند.خود را در آئينه ميبيني خستگي كار در چهره ات پيداست.كفشهايت را در مي آوري و جوراب هايت ، پاهايت نفسي ميكشند.لباسايت را در مي آوري ، آنچه كه پوستت را پوشانده است.كم كم سرما بر پوست تنت لانه ميكند ، سردت ميشود ، خود را ميپوشاني ، آبي به دست و صورتت ميزني ، تا مغز و استخوانت را خستگي فرا گرفته است ، گرسنه ايي.در آشپزخانه به دنبال چيزي ميگردي ، نمي يابي ، دوباره ميجويي ، نان و پنيري شايد.گرسنه ايي ، آنقدر كه خستگي را از ياد برده اي.تسليم ميشوي به همان نان و پنير تا دوباره خستگي را به ياد آوري.به سراغ جعبه جادوي ميروي ، جعبه ي عجيبي ست.گويي زمان را ميگيرد ، گويي خودت را از خودت مي ربايد.چشم هايت را خواب فرا ميگيرد ، مقاومت ميكني تا تسليم نشوي.نميخواهي اما گويي وزنه اي بر پلكهايت آويزان كرده اند.تسليم ميشوي و يك روز از تقويم زندگيت ورق ميخورد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط كرك |


 

 

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
          سرها در گريبان ست.
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
كه ره تاريك و لغزان ست
وگر دست محبت سو كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان ست

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست..... آي.....
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي!

منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم
منم من سنگ تيپا خورده ي رنجور
منم دشنام پست آفرينش نغمه ي ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بي رنگه بي رنگم
بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد
تگرگي نيست مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان ست

من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه ميگويي كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد؟
فريبت ميدهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حيفا! گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان ست
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان ست
حريفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان ست


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير درها بسته سرها در گريبان دستها پنهان
نفسها ابر دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه
غبارآلوده مهر و ماه
زمستان ست.

مهدی اخوان ثالث (م.امید)

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط كرك |


 

 

همه اینو می دونن 


 که بارون


همه چیز و کسمه


 آدمی و بختشه


حالا دیگه وقتشه


که جوجه ها را بشمارم


 چی دارم چی ندارم


بقاله برادرم


می رسونه به سرم


آخر پاییزه


 حسابا لبریزه


 یک و دو !‌ هوشم پرید


یه سیاه و یه سفید


جا جا جا


 شکر خدا


 شب و روزم بسمه

زنده یاد حسین پناهی

 

پ.ن : یلداتون قشنگ....  به قول یه عزیزی کاش شب دیدن تو همیشه یلدا بود

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط كرك |


 

 

او می‌خواست بگوید

لبانش می‌لرزید.
جمع شده بودند لبانش.
غنچه.
چون آدم شوخی بود فکر کردی می‌خواهد سوت بزند.
لبانش غنچه شده بودند و می‌لرزیدند و تو فکر می‌کردی می‌خواهد سوت بزند و
او می‌خواست بگوید: دوستت دارم

 

عاشق

خیلی دوست داشت بنویسد.
عاشق نوشتن بود. اصلا برای همین خلق شده بود.
وقتی که عاشقانه می‌نوشت به خصوص وقتی به تعریف از چشم و لب و قد و قامت یار که می‌رسید، از جانش مایه می‌گذاشت.
وتلاش می‌کرد تمام آنچه در درون دارد بیرون بریزد.
و یک روز به خاطر همین کار سر از سطل آشغال درآورد...
هیچ کس از خودکاری که جوهرش پس بدهد خوشش نمی‌آید

 

اشتباهي محض

وارد که شد، دستی به مو و لباس‌های خیسش کشید و نگاهی به اطراف انداخت . هنوز نیامده بود‌. رفت کنار میز همیشگی نشست و از پنجره به بارانی که می‌آمد خیره شد. این بار بر عکس همیشه او زودتر آمده بود. خاطره‌ها در درونش غوغا می‌کردند، زیر لب شروع به زمزمه کرد . بدنش داغ بود، انگار باز هم تب به سراغش آمده بود. فکرهای عجیب و غریبی که شکنجه‌اش می‌داد، بخاطر حرف‌هایی بود که این چند روزه شنیده بود. با خودش گفت: مثل اینکه این بازی هم دارد تمام می‌شود.
صدای سلام دخترک را شنید. انگار دختر چند بار سلام کرده بود. پسر فقط به او نگاه کرد. دختر هم بدون تعارف روی صندلی روبروی پسر نشست و چادر خیسش را روی شانه‌هایش انداخت. به نظر نگران می‌آمد.
دختر گفت: چیزی می‌خوری؟
جوابی نداد. دختر کمی صدایش را بلندتر کرد. پسر گفت: نه! ممنون! چیزی میل ندارم.
دختر به اطراف نگاه کرد و گفت: نمی‌شد جای دیگری را انتخاب کنی برای ...
و حرفش را نیمه تمام رها کرد. لحظه‌ای بعد پرسید : خوب فکرهایت را کرده‌ای؟
پسر جواب داد‌: تلفنی هم گفتم، از اولش هم اشتباه بود. تا حالا هم با خودم لج می‌کردم ولی دیگه راهی واسه برگشت نیست ...
دختر گلدان روی میز را جابجا کرد و زیر لب گفت: می‌دانم! چشم‌هایت دروغ نمی‌گویند. هیچ‌وقت نگفته‌اند ...
و در حالی که سعی می‌کرد که خودش را آرام نشان دهد، دستش را به طرف بازوی پسر برد.
پسر خودش را پس کشید و تکیه داد به صندلی.
- نمی‌خواستم اینجوری بشه .... خودت خواستی . همون اول هم بهت گفتم که مواظب باش جا رو دلم نذاری، مواظب باش دلت رو جا نذاری ... من موندنی نیستم ...
عینکش را با گوشه پیراهنش پاک کرد و دستی به موهای خیسش کشید .
- خواهش می کنم صبر کن . می دونم که حق با تست، اما فکر من هم باش، حالا که اتفاق افتاده، دست خودم هم نبوده، می‌گی چیکار کنم؟ تکلیف این بی‌صاحاب مونده‌ی حرف گوش نکن چیه؟
پسر چیزی نگفت. انگار دهانش قفل شده بود. انگار به تماشای فیلمی نشسته است که قرار است همه‌ی حوادث آن بی اراده‌ی او اتفاق بیفتد.
صورت دخترک کم‌کم خیس می شد. پسر نمی‌توانست طاقت بیاورد. نگاهش را دزدید و روی ورق پاره‌ای شروع کرد به خط خطی کردن ...
بعد از چند دقیقه که فقط سکوت بود و سکوت، چند نفر از رستوران بیرون رفتند. پسر هم بدون خداحافظی رفت. دختر ماند و چشمهایی که پسرک را دنبال می‌کردند.... حالا در برابر دختر؛ جای خالی پسر بر صندلی همیشگی بود و خودنویسی که روی میز جا مانده بود. دختر به خودنویس نقره‌ای نگاه کرد و به نوشته‌های روی کاغذ...
پسر در خیابان خیس از یک باران تند بهاری، احساس می‌کرد که چیزی را جا گذاشته است...

 

منبع : مجله هفت سنگ

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط كرك |


 

 

همیشه سبز میخشکد ، همیشه ساده میبازد

 

همیشه لشکر اندوه به قلب ساده میتازد

 

من آن سبزم که رُستن را تو آخر بُردی از یادم

 

چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم

 

به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود

 

دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود

 

* * * * *

 

دورنم ملتهب از عشق بُرونم چهره ای دمسرد

 

ولی از عشق باختن را بُرون من مرمت کرد

 

به غیر از دوستت دارم به لب حرفی نشد جاری

 

ولی غافل که تو خنجر درون آستین داری

 

طلوع اولین دیدار غروب شام آخر بود

 

سر انجام تو و عشقت حدیث پشت خنجر بود

 

 

پ.ن : نوشته بودم ولی پاکش کردم !!!

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 1:55 قبل از ظهر توسط كرك |


 

جمعه میرسد.به خانه میروی ، روزنامه ای را که در طول هفته نتوانسته ای بخوانی بر میداری.دکمه تلویزیون را میزنی و صدایش را قطع میکنی.یک نوار کاست را پخش میکنی.با دستگاه کنترل از راه دور کانال های تلویزیون را عوض میکنی و سعی میکنی روزنامه را ورق بزنی و به موسیقی گوش بدهی.روزنامه هیچ خبر تازه ای ندارد ، برنامه ی تلویزیون تکراری ست و این نوار موسیقی را ده ها بار شنیده ای.همسرت دارد بچه های را نگه میدارد و سالهای جوانی اش را قربانی میکند.بی آنکه به راستی بفهمد چرا چنین میکند.بهانه ای به ذهنت میرسد : خوب زندگی همین است.
نه زندگی این نیست ، زندگی شیفتگی ست.سعی کن به یاد بیاوری چه زمانی شور زندگی ات را پنهان کردی.همسر و فرزندانت را با خود همراه کن و سعی کن پیش از آنکه دیر بشود شیفتگی ات را باز بیابی.عشق هرگز مانع کسی در پیروی از رویایش نیست.

 

                                                *          *          *

 

زندگی به یک مسابقه ی عظیم دوچرخه سواری میماند که هدف اش زیستن سرنوشت شخصی هر کس است.در خط آغاز همه در کنار هم و در شور و رفاقت شریک هستیم.اما هرچه مسابه ادامه می یابد شعف اولیه جایش را به مبارزه میدهد : خستگی ،یکنواختی ،تردید در توانایی خویشتن.متوجه میشویم که برخی از دوستانمان حاضر نیستند به مبارزه تن بدهند.هنوز در مسابقه حضور دارند اما تنها به خاطر آنکه نمیتوانند وسط یک جاده بمانند.این افراد بسیارند.در کنار اتومبیل پشتیبان حرکت میکنند ، با هم صحبت میکنند و وظیفه شان را انجام میدهند.
میبینیم که مدام از آنها دور میشویم و بعد ناچار میشویم با تنهایی ، با غافلگیری های پشت هر پیچ و مشکلات دوچرخه رو به رو شویم.سرانجام از خود میپرسیم : آیا ارزش اش را دارد؟
بله ارزش اش رادارد ، تسلیم نشوید.

 

پائولو کوئلیو ـ مکتوب

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط كرك |


 ناجی زمانه ی ما

مرا

تو

بی سببی

نیستی.

به راستی

صلت کدام قصیده ای

ای غزل؟

ستاره باران جواب کدامین سلامی

به آفتاب

از دریچه ی تاریک؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد.

خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی !

*

پس پشت مردمکانت

فریاد کدام زندانی است که آزادی را

به لبان بر آماسیده ی گل سرخی پرتاب میکند؟

مرنه

این ستاره بازی

حاشا

چیزی بدهکار آفتاب نیست.

 

نگاه از صدای تو ایمن میشود.

چه مومنانه نام مرا آواز میکنی !

و دلت

کبوتر آشتی ست

در خون تپیده

به بام تلخ.

 

با این همه

چه بالا

چه بلند

پرواز میکنی !

احمد شاملو

 

پ.ن : چقدر دلم برای شاملو تنگ شده بود و چه انتخاب زیبایی داشتم.هرچند با اسم شعر مخالفم !!

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط كرك |



  

   اوّل ، يعني دقيقا ً سال 1357 مي خواست دامپزشك شود كه در رشتة دامپزشكي دانشگاه تهران هم پذيرفته شد ولي خيلي زود پشيمان شد . سال 1358 انصراف داد و با جامعه شناسي در همان دانشگاه ادامه داد. ديگر داشت يك جامعه شناس مي شد كه باز پشيمان شد . در جامعه شناسي هم اتفاقي كه بايد مي افتاد ، نيفتاد. سال 1363 جامعه شناسي را به ادبيات فارسي تغيير داد و در سال 1376 از پايان نامة دكترايش با عنوان « سنت و نوآوري در شعر معاصر » دفاع كرد.
او يكي از عوامل مؤثر در شكل گيري حوزة انديشه و هنر اسلامي (1358) و دفتر شعر جوان (1368)بود. بعد از سال 1360 تا 1371 دبيري شعر هفته نامة سروش با او بود واز سال 1367 هم سردبير ماهنامة ادبي ـ هنري سروش نوجوان بود كه در سال 1382 از اين سمت كناره گيري كرد. 


آثار :

تنفس صبح
 در كوچة آفتاب
طوفان در پرانتز ـ نثر ادبي ـ
 ظهر روز دهم ـ منظومه ـ
 مثل چشمه مثل رود ـ براي نوجوانان ـ 
 بي بال  پريدن ـ نثر نوجوان - 
 گفتگوهاي بي گفتگو
 آينه هاي ناگهان
 به قول پرستو ـ شعر نوجوان ـ
 گزينه اشعار
 گلها همه آفتابگردانند
 سنت و نوآوري در شعر معاصر

 

 

 

فال نیک:

گفتی غزل بگو ! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من برای غزل شور و حال کو؟

پر میزند دلم به هوای غزل ولی

گیرم هوای پر زدنم هست بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سر آغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟

 

راز زندگی:

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

 

پ.ن : همین امسال بود که استاد رو تو نمایشگاه کتاب تهران دیدم.واسم جالب بود هر سالنی که میرفتم قیصر امین پور هم اونجا بود.وقتی هم که به همراهام گفتم ایشون قیصر ایمن پور هستن باور نمیکردن.یعنی قیصر امین پوری که میگن اینه؟ این که مث خودمونه !!!!!!!!!!

روحش شاد و نامش ماندگار
 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط كرك |


پیش تو قد یه برگم 

 

اگه سبزم  اگه جنگل

اگه ماهی  اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست  روی لبها تو کتابا

اگه رودم  رود گَنگم

  مث بودا اگه پاک

اگه نوری به صلیبم

اگه گنجی زیر خاک

 

واسه تو قده یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه پاکم مث معبد

اگه عاشق مث هندو

مث بندر واسه قایق

واسه قایق اگه پارو

اگه عکس چلستونم

اگه شهری بی حصار

واسه آرش تیر آخر

واسه جاده یه سوار

 

واسه تو قده یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ یه کتابم

برای اسم تو چَنتا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قده یه قطره

اگه کوهم پیش تو قده یه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درختم

پیش تو اندازه ی دکمه پیرهن

 

واسه تو قده یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

اگه تلخی مث نفرین

اگه تندی مث رگبار

اگه زخمی  زخم کهنه

بغض یک در واسه دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مث آب

اگه ترسی  اگه وحشت

مث مُردن توی خواب

 

واسه تو قده یه برگم

پیش تو راضی به مرگم

 

شهیار قنبری

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط كرك |